تا شقایق هست زندگی باید کرد...
از کتاب حج شریعتی(زمان بعضی قسمت ها گذشته اما همه جاش زیبایی خاص خودش رو داره. نگاهی باشد بر ایام حج!) به نام آن ذات بیمانندی که مهر را در گلشن حقایق پرورش میدهد. ایام، ایام حج است و موسم، موسم ذبح اسماعیل ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت ، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت..... و اکنون که "آهنگ خدا" کردهای در "منی" ذبح کن. گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند. اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو میپذیرد، چرا که ذبح گوسفند بجای اسماعیل، "قربانی" و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، " قصابی" است! حج: یعنی
آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و
ازهمه علقههایت آغاز میشود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج
نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ. حج: جاری شو! هجرت از "خانه خویش " به " خانه خدا"،"خانه مُردم"! ای برلبهای دیگران ترانهساز، آهنگ نیستان خویش کن! موسم و
اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج، ماه حرمت.
جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت دادهاند،
خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی؟ و او
در خانهاش ترا به فریاد میخواند، دعوتش را لبیک گوی! پس اکنون که در
"دار عمل" هستی خود را برای رحلت به " دار حساب " آماده کن، مردن را تمرین
کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر. حج کن! به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری. احرام در میقات رنگها را همه بشوی! سپید
بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من
بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذرهای شو، در آمیز با ذرهها، قطرهای گم در
دریا، " نه کسی باش که به میعاد آمدهای"، خیس شو که به میقات آمدهای " " بمیر پیش از آنکه بمیری " جامه زندگیت را بدرآور، جامه مرگ بر تن کن. اینجا میقات است. نیت کن! همچون خرمایی که دانه میبندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو، خلق آگاه شو، خودآگاه شو. و اکنون انتخاب کن، راه تازه را، سوی تازه را، کار تازه را، و خود تازه را. نماز در میقات محرمات هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز میگرداند، مدفون کن. و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمدهای، اینک پاسخش را میدهی: لبیک! لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک لک لبیک! ای رحمن! که دوست را مینوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست کعبه قطعههای سنگ سیاهی که از کوه "عجون" کنار مکه، بریدهاند و ساده، بیهیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهادهاند و همین! و کعبه رو به همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،"همهسوئی"یا"بیسوئی"خدا! رمز آن: کعبه! امّا.... شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را تغییردادهاند، بدان "جهت" داده است، این چیست؟ دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه. نامش؟ حجر اسماعیل! حجر! یعنی چه؟ یعنی دامن! راستی به شکل یک "دامن" است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن! آری، یک زن حبس، یک کنیز! کنیزی سیاهپوست، کنیز یک زن، این دامان پیراهن هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است، اینجا " خانه هاجر " است و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامیحج به خاطرهی هاجر پیوسته است، و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام هاجر مشتق است، پس هجرت؟ کاری هاجروار! و ای مهاجر که آهنگ خدا کردهای، کعبهی خدا است و دامان هاجر! طواف به
رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،چرا ایستادهای؟
ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،که با نظم خویش، نظم خلقت را
حکایت میکند، به گرداب بپیوند! قدم پیش نه! حجرالاسود، بیعت در آغاز باید، حجرالاسود را"مس" کنی. با دست راستت، آن را لمس کنی و بید رنگ خود را به گرداب بسپاری. این"سنگ" رمزی از"دست" است، دست راست، دست کی؟ دست راست خدا. جاذبه عشق و تو یک "مجذوب"! از طواف خارج میشوی، در پایان هفتمین دور؟ هفت؟ آری! اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا، و هفت؛ یاد آور"خلقت جهان" است. و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم. اینجا
کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، ردپای ابراهیم، ابراهیم بر
روی این سنگ ایستاده و حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است. و اکنون جاری شو، سیل شو، بکوب و بروب و بشوی و... بر آی! حج کن! و اکنون ابراهیمی شدهای! مقام ابراهیم در مقام ابراهیم میایستی، پا جای پای ابراهیم مینهی؟ رویاروی خدا قرار میگیری، او را نماز میبری. ابراهیموار زندگی کن، معمارکعبهی ایمان باش سرزمین خویش را منطقه حرم کن، که در منطقه حرمی! سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان میدهی و آهنگ"سعی"میکنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر. سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن در طوف، در نقش هاجربودن، و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو. و اکنون سعی را آغاز میکنی، و باز به نقش هاجر برمیگردی. هاجر تنها، دوان بر سرکوههای بلند بیفریاد! در جستجوی آب! آری آب، آب خوردن! نه آنچه ازعرش میبارد، آنچه از زمین میجوشد! مادی مادی! همین مادهی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی تشنهی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو خون میشود، که در پستان مادر شیر میشود، و در دهان طفل آب است! طواف، روح و دگر هیچ! و سعی، جسم و دگر هیچ! و ناگهان، یکباره معجزهآسا! - به قدرت نیاز و رحمت مهر- زمزمهای! "صدای پای آب"، زمزم! و تقصیر، پایان عمره و
درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،از احرام برون آی، اصلاح کن، جامهی
زندگی بپوش،آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای خالی، به سراغ اسماعیلت، تنهایی تو به سر آمده است، زمزم، در پای اسماعیل تو میجوشد،خلق در پیرامون تو حلقه زدهاند، و چه میبینی؟ ای خسته از"سعی"بر عشق تکیه کن! ای انسان مسئول! بکوش!که اسماعیل تو تشنه است، و ای"انسان عاشق" بخواه!که عشق معجزه میکند. گوشت
را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی بفشر، زمزمهاش را میشنوی، از سنگستان
مروه، به سراغ زمزم رو، از آن بیاشام، در آن شستشو کن. امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما هم گردد پ.ن 1: عید قربان مبارک پ.ن 2: بالاخره این آسمان هم بغضش ترکید... کاش این باران گوشه های خاک خورده ی دلم را با خود می شست کاش خودم رنگ و رویی به این دل کهنه می دادم... کاش در دلم که دگر کویر شده هم باران می بارید...کاش! نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند اگر حرف ها زیاد شدند ببخشید خاطره افسانه است عرفه، سرزمین عشق است و شور؛ نور است و
سرور؛ توبه است و تقوا؛ ارتباط است و اتصال؛ درد است و درمان؛ خداى است
خدا و رحمت اوست كه در انتظار رهپویان راه رسول الله است. خواستم تنهاييام را با كسي پُر كنم گشتم، از خودم بهتر پيدا نكردم! ریخته سرخ غروب دنگ دنگ . . .، دنگ . . . ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذراست می شود نقش به دیوار رگ هستی من. لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است. لیک چون باید این دم گذرد، پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است. و اگر می خندم خنده ام بیهوده است. دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها می گذرد. آنچه بگذشت، نمی آید باز. قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز. مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است. تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد، آویزم، آنچه می ماند از این جهد به جای: خندة لحظة پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پیکر اومی ماند: نقش انگشتانم. دنگ . . . فرصتی از کف رفت. قصه ای گشت تمام. لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام، این دوامی که درون رگ من ریخته زهر، وا رهانیده از اندیشة من رشتة حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال. پرده ای می گذرد، پرده ای می آید: می رود نقش پی نقش دگر، دنگ می لغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ: دنگ . . .، دنگ . . . خورشیدم چند روزیست غروب کرده هر چه به انتظار طلوعش می نشینم بیشتر احساس غروب می کنم... پرده را برداریم : پی آواز حقیقت بدویم پ.ن 1: بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است . بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است خدايا من اگر بد کنم، تو را بنده هاي خوب فراوان است...! اما اگرتو مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست؟؟ پ.ن 2: اگر زود به زود می نویسم ببخشید برای تسکین درد و دلتنگی و سکوتم هم که شده می نویسم هر چند زود به زود پ.ن 3: چند روزیست حالم بد خراب شده سکوت نفس هایم را دگر به تنگ می آورد... پ.ن 3: دیگر به خواهش و التماس از خودم افتاده ام! خدایا نگذار با خودم سر جنگ باز کنم خنده بر لب می زنم زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
هر کجا هستم،باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ من نمی دانم که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد. چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید. واژه ها را باید شست. واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد.
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
باید از یاد برد...
دوستی می گفت این را!
اما...
خاطره ها
فراموش نا شدنی ترین هستند
مگر اینکه
خود را به فراموشی بسپاریم....
در عرفات است كه آدمى به خود و خدایش معرفت پیدا مىكند و درهاى سعادت و نیك بختى را به روى خود مىگشاید.
خدایا این روز ها به برکت روز عرفه بیشتر حالم گرفته میشود
اگر نبخشیده باشی دیگر به کدام در بزنم؟ ماه رمضانت آمد و رفت و من هنوز هم می دانم که غرق گناهم
شب های زیبای ماه رمضانت را به دست فراموشی سپردم
حال ماه ذی الحجه ات آمده... ای بلند مرتبه این بار دستم را بگیر...

عيد قربان ، مجراى فيض الهى و بهانه عنايت رحمانى به بندگان مومن و مسلم و مطيع است .
قربانى تو در اين چيست ؟
در راه خدا، چه چيز فدا مى كنى ؟
با چه وسيله ، به استان پروردگار، تقرب مى جويى و كدام فديه را به قربانگاه صدق ، عشق ، اخلاص و وفا مى آورى ؟
براى اولياء الله عيد قربان مجمع الشواهد صدق در گفتار، كردار، ادعا و عمل
است . تو نيز، اگر بتوانى رضاى خويش را فداى رضاى حق كنى ، اگر بتوانى از
خواسته دل در راه خواسته دين چشم بپوشى ، اگر بتوانى از داشته ها و خواسته
ها بگذرى ، آن گاه ، به مرز عبوديت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده اى .
مگر خليل الرحمان چه كرد؟ تو نيز اگر پير و مشى و مرام ابراهيمى ، نبايد
هيچ چيز از آنچه دارى و به آن دلبسته اى ، همچون زن و فرزند، مال و منال ،
پول و پس انداز، خانه و خادم ماشين و مسكن ، و... حجاب چهره جانت ، مانع
بندگى و فرمان برداريت شود و آنگاه كه پاى دين و خدا به ميان آيد، به
سادگى و به راحتى ابراهيمى و به صداقتى اسماعيلى درگذرى و امر مولا را
مقدم بدارى .
بگذر از فرزند و مال و جان خويش
تا خليل الله دورانت كنند
سر بنه در كف ، برو در كوى دوست
تا چو اسماعيل ، قربانت كنند
اگر پاى از مرز طاعت فراتر ننهيم ، اگر با تيغ گناه ، دامن عصمت ندريم ،
اگر دست تعدى ، به حريم حرمات الله نگشاييم ، آنگاه خواهيم ديد كه هر جا
باشيم در قربانگاهيم و هر سو كه برويم ، به او تقرب پيدا مى كنيم ، و هر
روزمان عيد قربان مى شود.
خدایا فردا روز قربانی کردن اسماعیل هاست و من هنوز در مرام ابراهیم مانده و سردرگم ام.
امروز به اندازه کافی اشک هایم طاقتم را بریده اند بغض ام خفه ام می کند صدایم بیرون نمی آید.
خنجر شوق بر حنجر نفس باشد برای فردا که بیایم و دوباره حرف هایم را بزنم
حرف های فردا از شریعتی باشد که خود از زیبا ترین و تاثیر گذار ترین های
کلام را دارد.
پی نوشت:
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من
من خودم بودم و یك حس غریب
كه به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افكار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
كه چه جرمی دارد
دست هایی كه تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری كه به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی می گویند
كه چه عیبی دارد
كه سگی چاق رود لای برنج
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.
گرچه پست درباره ی عرفات و اشک و دعا بود اما طبق عادت همیشه نوشته ای هم
گذاشتم و اگر زیاد شد و حوصله ی خواندن داشتید و خواندید! ببخشید
برای خدا نوشت:
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من از وى دورم!
که چشم باران دارم ز خشکسالی ها
به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک
خوشا پریدن با این شکسته بالی ها
چه غربتی است عزیزان من کجا رفتند
تمام دور و برم پر ز جای خالی ها
زلال بود و روان رود رو به دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی ها
خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی خیالی ها
دیروز هر چه کردم حرفی بزنم نتوانستم می خواستم نشد
انگار فقط همان راه برایم مانده...
پ.ن 2: زندگی ام در یک نقطه ی ثابت متوقف شده
پر پروازم شکسته... چگونه رهایی یابم؟
پ.ن 3: شبها،
بيخوابي و كابوس
روزها،
بيداري و كابوس
شبها
در انديشهي روزها
و روزها،
انديشةي شبهايي كه با انديشهات ويرانم كردي!
و شبها و شبها،
انديشهي روزهايي كه با انديشهام ويران شدم
...
در شبهايم
فكر پرواز
در روزهايم
بالي شكسته
فكر پرواز هميشه برايم وجود دارد
تو...
اما...
گاهي هستي و هميشه نيستي...
تو با انديشهات، انديشهام را ويران كردي
سالها بايد بگذرد تا فكر پرواز
از سرم پرواز كند
هرگز...
با، بال شكسته پرواز ممكن نيست
تو و فكر پرواز و بال شكسته ...
برای خدا نوشت:
زیر پلکت سایه بانم میدهی
سوختم آیا پناهم میدهی؟
آتشی افتاده بر جان
و دلم
قطره آبی بر لبانم میدهی؟
میهمان جان جانان گر شوم
میزبانی را
نشانم میدهی؟
تا بیاسایم دمی در پای عشق
زیر چترت سرپناهم میدهی؟
ای جواب پرسش بی پاسخم
عشق را آیا نشانم میدهی ...؟
دل نوشت:
حرف های دلم بیشتر از این هاست
خدا را شکر کن حالی برای سخن گفتن نمانده!
نمی دانم چرا
سر از مجلس ختم در آورده ام!
جا به جا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
میخروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره میگذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.
جغد بر کنگره ها میخواند.
لاشخورها ، سنگین،
از هوا ، تک تک ، آیند فرود:
لاشهای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
تیرگی میآید.
دشت میگیرد آرام.
قصه ی رنگی روز
میرود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
میتراود ز لبم قصه ی سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.

انگار کل زندگی ام در یک کلمه خلاصه شده... انتظار...
مرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی
و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی ؛ درهای بهشت را برویم بسته نگهدار ،
ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم
خدایم!
مرا از خودت مران .
تو گرانبهاترین دارایی من در این دنیا هستی ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
كار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ ،
كار ما شاید این است
كه در “افسون” گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای “هستی”.
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
اصلاح یعنی صلح کردن با خود
خدایا صبری عنایت فرما تا با خودم مدارا کنم
خدیا خود بهترین راه ها را می دانی
خودت هادی و راهنمایی من شو
تا کس نداند
راز من
ورنه
این دنیا که ما دیدیم
خندیدن
نداشت...
زندکی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاغچه ی عادت از یاد من و تو
برود.
زندگی تجربه ی شب پرده در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی((ماه))،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است.
زندگی ((مجذور)) آینه است.
زندگی گل به ((توان)) ابدیت،
زندگی ((ضرب)) زمین در ضربان دل ما،
زندگی ((هندسه))ی ساده و یک سان نفسهاست.
تب تلخ فراموشی
دارم خو می کنم با این
فراموشی و خاموشی
چرا چشم دلم کوره
عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
خدایا فاصلت تا من
خودت گفتی که کوتاهه
از این جا که من ایستادم
چقدر تا اسمون راهه
من از تکرار بیزارم
ازین لبخند پژمره
از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم
شبم گم کرده مهتاب
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو
چرا گریم نمیگیره
مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجایه جاده دل تنگه
می خوام عاشق بشم اما
تب دنیا نمیزاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره
پ.ن 2: و هنوزم هم سکوت بلند تر از هر فریادی است.
بگذار چند روزی به روحم هوای تازه بدهم. بگذار از این حرف ها رهایی پیدا کنم...
من گرفتار سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است...
پ.ن 3: هیچ وقت حرف هایم در کلماتم گنجانده نمی شوند گاهی حرف های دیگران بهتر به خودم می فهمانند...
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم
پ.ن 4: اگر حرف های دیگران که بهترین راه فهماندن حرف های خودم هست زیاد شد ببخشید دلم طاغت نمی آورد هر چه می کنم باز هم ساز مخالف می زند می خواهم خالی شود نمی شود شاید خالی تر شد
اما نه
آنقدر زبانم را بستم که کلمات دلم هم مجال نمی دهند آنقدر که تا چیزی می خواهم بگویم همه از یادم می رود...
وشاید هنوز هم فرصت باشد اگر خودم و دیگران بگذاریم...
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آه
اه دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
...


راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

| Design By : Night Skin |


